سرخوردگی

امروز یک عالمه کار کردم، مرخصی گرفتم و خونه موندم و کلی به کارای عقب افتاده و نظافت خونه رسیدم. الان اتاقم کاملا مرتبه و این برای من یعنی آخر آرامش. 

موقع خواب طبق عادت کتابی برداشتم بخونم که یک دفعه به مطلبی برخوردم که خیلی مونده بود بهش برسم.

تجربه این روزهای زندگی منه ، شاید برای شماهام پیش آمده باشه.  دلم خواست بنویسم اینجا.

سخت ترین چیز در زندگی، از دست دادن چیزی است که فکر میکردید واقعی است.

سرخوردگی گیج کننده و وخیم است، ما برای مرگ ، وضعیتی که بخشی تصوری، بخشی فریب و بخشی هوس بوده است سوگواری میکنیم، بنابراین هنگامی که اندوهگین میشویم نمیدانیم برای چه؟ 

شاید دوست صمیمی که ما او را وفادار میدانستیم مرتکب خیانتی شود. 

شاید متوجه شویم که معلم، فردی امین یا الگویی که برای او احترام زیادی قائل بودیم، ناگهان نشان دهد که کسی که وانمود میکرده، نیست. 

شاید معشوق ما که تصور میکردیم عشق واقعی است و ما را خیلی دوست دارد، ناگهان با ایماء و اشاره اعتراف کند که برای گذران وقت با ما بوده است. 

این احساس گذشته ما را به یغما میبرد، خاطرات ما را می دزدد و قلب ما را از هر احساسی تهی میکند. 

منبع با اندکی دخل و تصرف اینجانبه : کتاب چطور به اینجا رسیدم اثر باربارا دی آنجلیس 

 

/ 7 نظر / 34 بازدید
ویکی بلاگز

شما دنبال قالب رایگان گرافیکی برای وبلاگت بودی ? www.wikiblogs.ir

رزیتا

زیبا بود الهام جان ، منم گاهی این حس بهم دست داده ، بیشتر برای دوست .... این کتاب رو نخوندم اما باید خوندنی باشه ، مرسی از معرفی

.....

سلام ببخشید چرا وب استاد کفایی باز نمیشه؟آدرسشون عوض شده؟ ممنون میشم راهنماییم کنید

لی لا

سلام الی جون "این احساس گذشته ما را به یغما میبرد، خاطرات ما را می دزدد و قلب ما را از هر احساسی تهی میکند. " وای ازین جمله....من خوب میفهممش... من بالاخره باید برم کتابای این خانوم باربارا جون رو بگیرم![نیشخند]

طاهره

سلام عزیزم الان که دارم فکرش میکنم میبینم زیاد سخت نیس خیلی خوبه تازه چون زودتر میفهمیم دور و برمون چه خبر بوده! یا شاید زودتر از یه خواب بیدار میشیم! اینا نظر من بود [خنثی]