آشپزی با الی گولو

مسابقه عکس کوشولوها !
نویسنده : - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۸/۱٩
 

بیاین برین اینجارای بدین، عکس نی نی هاتون را بذارین ، مسابقه قشنگی میشه

 

این آقای میثمک کارای قشنگی میکنن و موجب میشن دوستان وبلاگ نویس بیشتر با هم آشنا بشن . دستشون درد نکنه.

 

 روی لینک زیر کلیک کنید

مسابقه عکس کوشولوها 

 


 
 
لحظات لطف
نویسنده : - ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٧/۱٤
 

امروز روز خسته کننده ای داشتم از اون روزا که الکی الکی مجبور شدم انرژیم را صرف کنم، آخرش هم به اون نتیجه که دلم میخواست نرسیدم. 

شبه و میخوام بخوابم اما خوابم نمیره، اینه که شروع کردم به خوندن یکی از کتابایی که کنار تختم بود. یک صفحه را همینطوری الکی باز کردم. این نوشته بود که منو خیلی آروم کرد . خدایا شکرت، روحم خیلی خسته بود، با خوندن این نوشته خیلی آروم شدم. 

ادامه مطلب در اینجا 


 
 
آخر الزمان
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٧/۱۱
 

دلمان بسی تنگ است

این لینک را بخونید دوستان

با تشکر از نازنین عزیزم که حرف دل ما رو نوشته. 


 
 
سرخوردگی
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۳٠
 

امروز یک عالمه کار کردم، مرخصی گرفتم و خونه موندم و کلی به کارای عقب افتاده و نظافت خونه رسیدم. الان اتاقم کاملا مرتبه و این برای من یعنی آخر آرامش. 

موقع خواب طبق عادت کتابی برداشتم بخونم که یک دفعه به مطلبی برخوردم که خیلی مونده بود بهش برسم.

تجربه این روزهای زندگی منه ، شاید برای شماهام پیش آمده باشه.  دلم خواست بنویسم اینجا.

سخت ترین چیز در زندگی، از دست دادن چیزی است که فکر میکردید واقعی است.

سرخوردگی گیج کننده و وخیم است، ما برای مرگ ، وضعیتی که بخشی تصوری، بخشی فریب و بخشی هوس بوده است سوگواری میکنیم، بنابراین هنگامی که اندوهگین میشویم نمیدانیم برای چه؟ 

شاید دوست صمیمی که ما او را وفادار میدانستیم مرتکب خیانتی شود. 

شاید متوجه شویم که معلم، فردی امین یا الگویی که برای او احترام زیادی قائل بودیم، ناگهان نشان دهد که کسی که وانمود میکرده، نیست. 

شاید معشوق ما که تصور میکردیم عشق واقعی است و ما را خیلی دوست دارد، ناگهان با ایماء و اشاره اعتراف کند که برای گذران وقت با ما بوده است. 

این احساس گذشته ما را به یغما میبرد، خاطرات ما را می دزدد و قلب ما را از هر احساسی تهی میکند. 

منبع با اندکی دخل و تصرف اینجانبه : کتاب چطور به اینجا رسیدم اثر باربارا دی آنجلیس 

 


 
 
سختی ها و ماموریت های ما در زندگی
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٦/٢٢
 

چند روز پیش داشتم توی لینکای وبلاگهای دوستام میگشتم به وبلاگی برخوردم که همینطوری دارم پشت سر هم مطالبش را میخونم. 

اولش با غم میخوندم، یک جاهایی گریه میکردم ، یک جاهایی خیلی میخندیدم طوری که اشک به چشمام می آمد، دوستان خوندن این وبلاگ را بهتون توصیه میکنم. صاحبش یک خانم قطع نخاع است که داره تو این مملکت کار میکنه، زندگی میکنه، ورزش میکنه ، به کسایی که عین خودش دچار مشکل معلولیت شدن امید میده، رانندگی میکنه و به سفر میره و خیلی کارای دیگه ....

به من هم امید زیادی داده  دیبا جان ازت خیلی ممنونم، تو به من انرژی بسیار زیادی میدی و واقعا بهت تبریک میگم بابت قلم به این زیبایی که اینقدر روی دیگران تاثیر میذاره. 

دوستان دعای گروهی و دسته جمعی گفته شده که خیلی بیشتر از دعای انفرادی جواب میده . انرژی یک گروه خیلی بیشتر از یک نفره . بیاید از ته دل برای همه مریضا و دیبای عزیزم دعا کنیم.  
این وبلاگو حتما بخونید دگرگونتون میکنه.  


 
 
کمک به افراد کم در آمد و زلزله زدگان
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٥/۳٠
 

یک زمانی با دلی خوش به یک سازمان دولتی کمک میکردم که اون دل خوش ازم گرفته شد و سرخورده شدم . حالا یکی میخواد 1000 تومن کمک کنه یکی میخواد بیشتر کمک کنه اما همه دلمون میخواد که این کمک صرف کودکان و خانواده هایی بشه که با درد سرطان سر و کار دارن .
یک زمانی به یک سازمان دولتی و معروف دیگه کمک میکردم اونم در حد یک قرون دو زار اونم فهمیدم که صرف اتینا میشه و به دست اون بچه یتیمی که میخوام نمیرسه. 

این پست  را بخونید دوستان و سعی کنید بر نحوه خرج کردن کمکهاتون نظارت داشته باشید و به سازمانهای خیریه دولتی اعتماد نکنید. واقعا پولی که ماها جمع میکنیم و میذاریم کنار که دردی هر چند کوچیک از مشکلات یک خانواده حل کنه برکت داره تو زندگی کسایی که زندگی های شبیه خودمون دارن؟ 

اگه وبلاگم هم فیلتر شد خدا حافظ از الان !

اما من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک ..... 


 
 
برای همدردی با هموطنان آذری که شب قدرشان شب قبر شد
نویسنده : - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٥/٢٤
 

 

حال و روز خوبی ندارم. دلم این روزا بسی تنگ است و هر روز با دیدن این عکسهای زلزله تبریز  دلم شدیدا به درد میاد و اشک تو چشمام حلقه میزنه . متاسفانه خبر درست و حسابی تو این زمینه پخش نشده اما با دیدن عکسهای توی نت حدس میزنم که بیشتر بچه ها تو این زلزله کشته شدن. انگاری که چون زلزله بعد از ظهر اتفاق افتاده، بزرگترا به خصوص پدرهای خانواده سر کار بودن. شاید بچه ها خواب بودن یا اینکه داشتن واسه خودشون بازی میکردن.

 
هموطن آذری عزیزم با تو همدردم  


 
 
اینو دوست دارم ! چرا؟ خودم میدونم چرا !
نویسنده : - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٥/۱٦
 

 

 

کی واسه ما قد یه نخود مردونگی رو کرد ....!!!

که ما واسش یه خروار مردونگی رو کنیم .....!!!

این دنیا واسه من همش کلک بوده و نامردی ....!!!

بهروز وثوقی 

چقده راست گفته دمش گرم ! 


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٥/٧
 

دوستای گلم از همتون به خاطر کامنتای پر مهرتون متشکرم به زودی میام و به همتون سر میزنم اصلا میخوام این یک هفته فقط به لینکام سر بزنم و ایده بگیرم از دستورای خوبتون . خیلی خیلی دوستتون دارم 


 
 
معرفی یک وبلاگ عجیب !
نویسنده : - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
 

سلام دوستای گلم

یکی از خواننده های عزیز وبلاگم امروز آدرس یک وبلاگ که دستور و عکس کارای منو توش دیده بود  بهم داد منم رفتم تو وبلاگ دیدم بلههههههههه همه کاراش کپی است و ازخیلی از وبلاگهایی که من میشناسم و همینطور وبلاگ خودم برداشته شده. اینم آدرسش
http://ashpaz.bloglor.com/post6041.html
فقط نمیدونم چرا زیر پستاش نوشته شده این مطلب به صورت خودکار ارسال شده ! دوستانی که وارد هستن به من توضیح بدن که این یعنی چه؟
کلا وبلاگ عجیب غریبی است من الان دیدم زیر هر پست منبع هم گذاشته اول فکر کردم دزدی کرده. کلی هم پست از وبلاگای مختلف توش هست. سوال


 
 
یادی از جهان پهلوان تختی و پدرم
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

سلام

لطفا تعجب نکنید که این مطلب چه ربطی به آشپزی داره!

پدر مرحوم من که خیلی هم زود در سن 53 سالگی فوت کردناراحت دوران جوونیش کشتی گیر بود و همیشه مسابقات کشتی را با علاقه خاصی نگاه میکرد و احساساتش را کاملا بروز میداد. یعنی موقع مسابقات جهانی کشتی و  وزنه برداری جلو تلویزیون داد میزد  مشت میزد روی زمین و خلاصه کلی هیجان زده میشد و .... بچگی من با دیدن علاقه پدرم به ورزش و کشتی سپری شد. توی کتابخونه پدرم دو تا کتاب هست مربوط به جهان پهلوان تختی که من یادمه با اون بچگی خودم که 9 ساله 10 ساله بودم این کتابا را میخوندم و همیشه تختی برام محترم بود به خاطر اینکه برای پدرم یک اسطوره بود و همیشه با افسوس در مورد مرگش صحبت میکرد. الان هم که بزرگ شدم و سنی ازم گذشته بازم تختی را دوست دارم و میدونم که بیشتر این حس من به خاطر احساسیه که پدرم نسبت به این پهلوان داشت. الان یک مطلب دیدم تو همشهری در مورد سالروز مرگ تختی و کلی تحت تاثیر قرار گرفتم طبق معمول جاتون خالی اشک هم ریختم!ناراحت واسه همین دلم خواست عکسشو بذارم تو وبلاگم و در ضمن یادی از پدر مرحومم هم بکنم. پدر من ورزشکار بود و هر روز عصر تو حیاط خونمون ورزش میکرد و 16 سال پیش در حین ورزش  سکته کرد و ناگهانی از دنیا رفت. خدا رفتگان همه را بیامرزه

این عکس تختی را خیلی دوست دارم.

 

 

اینم که برای اولین بار دیدم خیلی زیباست واقعا

 



 


 
 
یادی از جهان پهلوان تختی و پدرم
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

سلام

لطفا تعجب نکنید که این مطلب چه ربطی به آشپزی داره!

پدر مرحوم من که خیلی هم زود در سن 53 سالگی فوت کردناراحت دوران جوونیش کشتی گیر بود و همیشه مسابقات کشتی را با علاقه خاصی نگاه میکرد و احساساتش را کاملا بروز میداد. یعنی موقع مسابقات جهانی کشتی و  وزنه برداری جلو تلویزیون داد میزد  مشت میزد روی زمین و خلاصه کلی هیجان زده میشد و .... بچگی من با دیدن علاقه پدرم به ورزش و کشتی سپری شد. توی کتابخونه پدرم دو تا کتاب هست مربوط به جهان پهلوان تختی که من یادمه با اون بچگی خودم که 9 ساله 10 ساله بودم این کتابا را میخوندم و همیشه تختی برام محترم بود به خاطر اینکه برای پدرم یک اسطوره بود و همیشه با افسوس در مورد مرگش صحبت میکرد. الان هم که بزرگ شدم و سنی ازم گذشته بازم تختی را دوست دارم و میدونم که بیشتر این حس من به خاطر احساسیه که پدرم نسبت به این پهلوان داشت. الان یک مطلب دیدم تو همشهری در مورد سالروز مرگ تختی و کلی تحت تاثیر قرار گرفتم طبق معمول جاتون خالی اشک هم ریختم!ناراحت واسه همین دلم خواست عکسشو بذارم تو وبلاگم و در ضمن یادی از پدر مرحومم هم بکنم. پدر من ورزشکار بود و هر روز عصر تو حیاط خونمون ورزش میکرد و 16 سال پیش در حین ورزش  سکته کرد و ناگهانی از دنیا رفت. خدا رفتگان همه را بیامرزه

این عکس تختی را خیلی دوست دارم.

 

 

اینم که برای اولین بار دیدم خیلی زیباست واقعا